فلسفه بافی های یک دیوانه

اِی دِلْ که بی‌گُدار به آبیْ نِمی‌زَدی... بی قایِقتْ میاٰنهٔ دَریا چه می‌کُنی؟

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

Loneliness

توسط Gray | جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۲ | 18:18

حالا میفهمم چطور بعضی آدما جدی به خودکشی فکر میکنند...

فاذا سالک عبادی عنی،فانی قریب

توسط Gray | پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲ | 3:29

دو ماه اخیر

بیشترین حجم تنهایی و طرد شدن رو تجربه کردم

صرفا در عرض دو ما...،دوستامو از دست دادم...اعتماد پدرمو از دست دادم...برادرهامو از دست دادم...و نهایتا رابطه عاطفی چند ساله‌مو...

عوضش برای نزدیک شدن به خدا کلی تایم خالی گیرم اومده...

خدایا کاشکی تو برای من کافیِ کافی باشی

کاش اینطور بود...

...

امشب خیلی گند زدم،ب خودم میگفتم عیب نداره،ایراد نداره،بش فکر نکن...

ولی از الفاظ رکیک بیان‌م که توانایی کنترل‌شونو نداشتم مشخص بود از درون چقدر به‌هم ریخته م...( به خودم فحش میدادماا نه دیگران)

مریض شدم و پول ندارم برم تراپیست...

اصن اگه پول داشتم که مریض نمیشدم:)

:)

توسط Gray | چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۲ | 13:47

رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ

وَاعْفُ عَنَّا

وَاغْفِرْ لَنَا

وَارْحَمْنَا

أَنْتَ مَوْلَانَا

فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ

توکل علی الله و کفی بالله وکیلا

توسط Gray | سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۲ | 17:44

فرضیات:

_توکل‌م کافی نبوده؟!

_صبرم کافی نبوده؟؟

_تلاش‌م کافی نبوده؟؟

_مسیرم به صلاح نبوده؟!

...

پ/کاش خدا حرف میزد و خودش راحتم میکرد

پ۲/یحتمل بعد ها جواب‌شو میفهمم.میام و میگم.

رسیدم:))

توسط Gray | شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲ | 15:20

دلم ی هوای نسبتا ابری میخواد،اوایل شب...پیامش مثل همیشه: رسیدم:))

میکاپ‌م کامل باشه،چادرم تمیز باشه،حالش خوب باشه،

تو مسیر گیر بده به رانندگی عالم و آدم...پولامونو بریزیم تو حلق ی رستوران دیگه،ترجیحا پیتزا،مثل همیشه ویژه میخوره...

قبل رفتن دلتنگی‌مون رفع بشه​​​​​​...چه رویای کوتاهی میشه

لبخندش!تصور لبخندش وجودمو مچاله میکنه...

از خودم میپرسم:چرا بهم زنگ نمیزنه...یادم میفته بلاک‌ش کردم:)قلبم از عقلم متنفر میشه. از منطق‌م متنفرم.از منطقی که مجبورم کرد بلاک‌ش کنم متنفرم. از منطقی که نمیذاره بهش پیام بدم متنفرم...

قلبم با تمام دنیام بیگانه‌ست...قلبم فقط اونو میشناسه💔

کاش بارون بیاد...شاید یاد من بیفته!

پ.ن:نگران نباش زهرا،تو قوی تر از قبلی:(

حُرقَه

توسط Gray | پنجشنبه دهم فروردین ۱۴۰۲ | 22:13

مدتی‌ست شب ها به قلبم "درد" تزریق میکنم و از جریان‌ش در رگ هام لذت میبرم.من مستِ این زجر کشیدن میشم و خوشحالم که زنانه تاوان اشتباهات‌مو میدم.

این درد که در تمام وجودم میپیچه،نتیجهِ در آغوش گرفتنِ حقیقته.بدون سانسور،بدون ترس...

پ.ن: لکل کبد حرقه...و برای هر جگری،سوختنی‌ست...(امیرالمومنین)

آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
شمارنده

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای فلسفه بافی های یک دیوانه محفوظ است .