فلسفه بافی های یک دیوانه

اِی دِلْ که بی‌گُدار به آبیْ نِمی‌زَدی... بی قایِقتْ میاٰنهٔ دَریا چه می‌کُنی؟

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

خوشا ای دل...بال و پر زدنت...

توسط Gray | دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 0:55

امروز فهمیدم ک مزدوج شده.

چند ثانیه ای به حلقه هاشون زل زده بودم.هضمش کمی برام سخت بود.

به حال خوب‌شون،به چفت بوددن‌شون،به حلقه هاشون حسودیم شد.

اطراف‌مو ورانداز کردم،هیچکی نبود.سردم شد.شونه هام لحظه ای لرزیدند.

کاش خدا منو بغل کنه...

کاش خدا منو بغل کنه

امروز تولدشه

توسط Gray | پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 15:44

O Allah

don't worry

I love him so much but...

.

I know it's haram

:)

دیوونه وار

توسط Gray | سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 0:27

وضعیتمو اصلاا دوست ندارم 💔

کاش میشد ی مدت برم توی غار

.

توسط Gray | یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 19:58

تمام شد.

بعد از چهار سال، تمام شد💔

🗿

توسط Gray | یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 11:52

ی روزنه خیلی کوچیک در زندگیم باز شده، اما بیشتر شبیه تله‌ست!

سید پسر خوبیه،اما

میدونم که حتی همین الان‌شم، نمیتونه نگاه برادرانه‌شو به من حفظ کنه.

دیر یا زود وابستگی اتفاق میفته، و داستان تلخ گفتن حقایق، و کشمکش خواستن و نخواستن ها، و غصه ی کاش میشد اما به صلاح نیست، شروع میشه...

مدام از تنهایی‌م گلایه داشتم، و حالا خدا داره با تنهایی‌م امتحان‌م میکنه💔

من واقعا دوستش دارم!! خواهرانه دوستش دارم!! خیلی لایقه، خیلی مهربونه! اما نمیتونم اجازه بدم نوع محبت مون به همدیگه عوض بشه...نمیتونم بذارم ضربه بخوره، چون برام عزیزه...

من برخواهم گشت به غار تنهایی خودم.

من

تنهاایی خودمو

ترجیح خواهم داد

به ضرر احتمالیِ دیگران

...

خدایا :))

.

هیچی.

اللهم عجل لولیک الفرج

توسط Gray | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 5:3

صبحت بخیر آقای من

آقای دلتنگی...

در های بسته زندگیم

توسط Gray | چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 19:38

احساس می‌کنم تصور اشتباهی از خدا در ذهنم ساختم...کاملا اشتباه!

دیشب اول زدم زیر قرارم⁦←⁠_⁠←⁩بعد حالم خیلی بد شد⁦←⁠_⁠←⁩بعدش یهو دلم برای مامانم تنگ شد💔⁦←⁠_⁠←⁩ بعد تقی زدم زیر گریه،یهو ناخودآگاه زمزمه کردم: مامان! خدا داره اذیتم میکنه...

برگااااام! وقتی بیان‌ش کردم تازه متوجه شدم که چقدر از خدا گلایه هایی داشتم ولی هیچوقت بیان‌شون نمی‌کردم،حتی توی دلم،مبادا که خدا بهش بر بخوره،ناراحت بشه ،و اونوقت دیگه کمک‌م نکنه!!

من واقعا با خدام رودروایسی دارم!

خلاصه که دیشب هر چی خواستم بهش گفتم و تهش گفتم: اگه میخوای دلخور بشی قهر کنی بشو.ولی فکر نکنم همچین خدایی باشی.

آخرشم عذرخواهی کردم

و دعا کردم: خدایا، یک در برایم باز کن...

یک در برایم باز کن...

یک در برایم باز کن!

...

منتظر روزیم که بیام بنویسم: بالاخره باز شد!

رهایم نکن!

توسط Gray | دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 19:57

پروردگارا تویی خالق تغییر ها و تغییر می‌دهی سرنوشت هارا از آنجا که گمان نمی‌برند در آن‌ هنگام که تمامی در ها بسته می‌شوند،و مسیری برای ورود نور نیست آن‌گاه تویی گشاینده در ها و منبع نور ها پروردگارا؛ ایمان‌م ضعیف و اراده‌ام ناپایدار است،مشکلات زندگی زانوهایم را سست کرده است...ترس از آینده و حسرت گذشته قلبم را فشرده کرده است،در این لحظات اگر رهایم کنی،اگر مرا در آغوش نگیری،قطعا سقوط خواهم کرد. پروردگارا رهایم نکن! رهایم نکن! رهایم نکن!

منتغیه

توسط Gray | شنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 15:23

هفته پیش که موعد شروع سیکل ماهیانه‌م بود،به دوستم ب شوخی گفتم:اگه شانس منه که روز عید فطر پریود میشم،اونم بعد از نماز عید

خندید:)

امروز روز عید فطره و من پریود شدم بالاخره

در کتاب زندگینامه ام بنویسید:وی بعنوان یک دختر سی روز تمام روزه گرفت زیرا ک خدا او را خیلی دوست می‌داشت و نمیخواست از مهمانی خدا برود

عیدتان مبارک:)))

:))

توسط Gray | جمعه یکم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 22:1

یک ماه گذشت...

و من چقدرررر تغییر کردم:)

رشد کردم،آموختم،توبه کردم،اصلاح کردم،قول دادم و البته غم زیادی هم تحمل کردم

آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
شمارنده

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای فلسفه بافی های یک دیوانه محفوظ است .