توسط Gray
| چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 19:38
احساس میکنم تصور اشتباهی از خدا در ذهنم ساختم...کاملا اشتباه!
دیشب اول زدم زیر قرارم←_←بعد حالم خیلی بد شد←_←بعدش یهو دلم برای مامانم تنگ شد💔←_← بعد تقی زدم زیر گریه،یهو ناخودآگاه زمزمه کردم: مامان! خدا داره اذیتم میکنه...
برگااااام! وقتی بیانش کردم تازه متوجه شدم که چقدر از خدا گلایه هایی داشتم ولی هیچوقت بیانشون نمیکردم،حتی توی دلم،مبادا که خدا بهش بر بخوره،ناراحت بشه ،و اونوقت دیگه کمکم نکنه!!
من واقعا با خدام رودروایسی دارم!
خلاصه که دیشب هر چی خواستم بهش گفتم و تهش گفتم: اگه میخوای دلخور بشی قهر کنی بشو.ولی فکر نکنم همچین خدایی باشی.
آخرشم عذرخواهی کردم
و دعا کردم: خدایا، یک در برایم باز کن...
یک در برایم باز کن...
یک در برایم باز کن!
...
منتظر روزیم که بیام بنویسم: بالاخره باز شد!