مواقعی که نمیتونم حسم رو در غالب واژگان بیان کنم، افسوس میخورم که کاش ادبیات میدانستم! کاش حامد عسگری بودم یا پرستو عسگرنژاد یا فاضل نظری یا...(:
علی ایحال زبان به سقف کامم چسبیده و نمیتونم بیان کنم که چقدر دلتنگ کنج خلوت اینجا بودم💔
اینجا" پای حرف های من نشست، زمانی که دنیا گوشی برای شنیدن من نداشت.
اینجا پناه من شد، روزهایی که احساسات از هم گسیخته ام را بالا میآوردم و نشخوار میکردم.
قدردان زهرایی هستم که سال ها پیش تصمیم گرفت دفترچه یادداشت کوچیکی داشته باشد و در بسترش آرامگیرد...
/
اینروز ها
توده ای از تردید هستم که دست و پا درآورده😅، دیروز سردرگم و حیرونم، امروز مسیرم رو انتخاب میکنم، و فردا تصمیمم رو میشکنم. هیچ تصویر واضحی از خم و شکل آیندهم ندارم، زهرایی که باید بسازم رو نمیشناسم، انگار که غریبهایه و من باید حدس بزنم در گذشتهش(همینروز ها) چه کرده و چه شکل بوده تا زهرای سی ساله شده... زهرای سی سالهای که از مسیرش پشیمون نیست و کمتر اشتباه کرده، و قدردان منی هستش که اینروز ها براش با وسواس تصمیم درستی گرفتم... رک بگم.نمیدونم! نمیدونم چیکار کنم!! درمورد آیندهم،کارم،تحصیلم،باور هام،حد و مرزم اعتقاداتم، خط قرمز هام، حتی پوششم! نمیدونم:)
اما لااقل به این بلوغ رسیدم که خودم رو درک کنم و براش حقی قائل باشم. به ورژن ۲۴ ساله خودم زمان بدم و بهش خورده نگیرم... مگه زهرا چند بار تجربه زیستن داره که بیدرنگ و بدون آزمون و خطا وارد مسیر صحیح بشه؟!
از این بابت، از زهرای صبور و مهربون درونم، سخت متشکرم🫂
متشکرم که داری تلاشتو میکنی زهرا! متشکرم که اهمیت میدی! در جستجویی. و مگر زندگی در چیزی جز "جستجو" خلاصه شده؟!
.
فارغ از هر دید روشنی که نسبت به خودم و آینده دارم، کلاف نخ در هم پیچیدهای از افکار تیره هم وجود دارند که اصرار دارم بیخیالشون نشم و بیانشون کنم تا در پیچیدگیهاشون گم نشم و البته که بعد ها فراموش نکنم چه بر من گذشت و چه روزهایی داشتم...
کنار اومدن با پدرم، به عنوان بزرگترین تراژدی زندگیم، هرروز برام سختتر از قبل میشه. درحالی که قبلتر تصور میکردم هرچقدر بزرگتر بشم بیشتربه پذیرش میرسم و کنار میام، اما اینطور نشد!
تقریبا با همه نامهربونم و کوچکترین خطا هارو سخت میتونم ببخشم.
حتی دیگه بچه هامم دوست ندارم و صرفا بر حسب مسئولیت و وظیفه، ازشون مراقبت میکنم. البته در این مورد، نظرات منفی و منفور دیگران، تاثیر زیادی بر احساسم گذاشت و واقعا چرا گذاشت!؟ :/
به گذشتهم و کاراکترهاش بیشتر فکر میکنم، گاهی به خاطراتشون لبخند میزنم و لحظه ای بعد، از بیمهریشون بغض میکنم.
فشارهایی دارم که شرایط رو برام سخت میکنند. روزهای پر اضطرابی رو میگذرونم،
چند روزی هستش که درس نخوندم. مسئله کار و شغلم به شانس بستگی داره و با خانوادهم تعارض هایی دارم، از طرفی حس بسیار بدی به خودم دارم اعتماد بنفسم خیلی پایینه خودم رو دوست ندارم،
نسبت به مسیری که دارم میرم پر از شک و تردید هستم نمیدونم چی درسته و چی غلط و با خدا هم ارتباط مثبتی ندارم از دستش خسته شدم!
در چنین شرایطی تنها چیزی که منو آروم میکنه امید به آینده، نگاه به آسمان، پیاده روی و موزیک هستش.
البته که قرار نیست همیشه آسمان، آفتابی باشه، گاهی ابری و طوفانی میشه و باید کلاهتو سفت بچسبی و فقط دووم بیاری!
.
و در نهایت، زمان همه چیزو بهتر میکنه.
الحمدلله
.
۲۸ آبان ۱۴۰۳/مسیر تربت_مشهد