فلسفه بافی های یک دیوانه

اِی دِلْ که بی‌گُدار به آبیْ نِمی‌زَدی... بی قایِقتْ میاٰنهٔ دَریا چه می‌کُنی؟

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

The Pursuit of happyness

توسط Gray | دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ | 8:29

مواقعی که نمیتونم حسم رو در غالب واژگان بیان کنم، افسوس میخورم که کاش ادبیات میدانستم! کاش حامد عسگری بودم یا پرستو عسگرنژاد یا فاضل نظری یا...(:

علی ای‌حال زبان به سقف کامم چسبیده و نمیتونم بیان کنم که چقدر دلتنگ کنج خلوت اینجا بودم💔

اینجا" پای حرف های من نشست، زمانی که دنیا گوشی برای شنیدن من نداشت.

اینجا پناه من شد، روزهایی که احساسات از هم گسیخته ام را بالا می‌آوردم و نشخوار می‌کردم.

قدردان زهرایی هستم که سال ها پیش تصمیم گرفت دفترچه یادداشت کوچیکی داشته باشد و در بسترش آرام‌گیرد...

/

اینروز ها

توده ای از تردید هستم که دست و پا درآورده😅، دیروز سردرگم و حیرونم، امروز مسیرم رو انتخاب میکنم، و فردا تصمیمم رو میشکنم. هیچ تصویر واضحی از خم و شکل آینده‌م ندارم، زهرایی که باید بسازم رو نمیشناسم، انگار که غریبه‌ایه و من باید حدس بزنم در گذشته‌ش(همین‌روز ها) چه کرده و چه شکل بوده تا زهرای سی ساله شده... زهرای سی ساله‌ای که از مسیرش پشیمون نیست و کمتر اشتباه کرده، و قدردان منی هستش که اینروز ها براش با وسواس تصمیم درستی گرفتم... رک بگم.نمیدونم! نمیدونم چیکار کنم!! درمورد آینده‌م،کارم،تحصیلم،باور هام،حد و مرزم اعتقاداتم، خط قرمز هام، حتی پوششم! نمیدونم:)

اما لااقل به این بلوغ رسیدم که خودم رو درک کنم و براش حقی قائل باشم. به ورژن ۲۴ ساله خودم زمان بدم و بهش خورده نگیرم... مگه زهرا چند بار تجربه زیستن داره که بی‌درنگ و بدون آزمون و خطا وارد مسیر صحیح بشه؟!

از این بابت، از زهرای صبور و مهربون درونم، سخت متشکرم🫂

متشکرم که داری تلاشتو میکنی زهرا! متشکرم که اهمیت میدی! در جستجویی. و مگر زندگی در چیزی جز "جستجو" خلاصه شده؟!

.

فارغ از هر دید روشنی که نسبت به خودم و آینده دارم، کلاف نخ در هم پیچیده‌ای از افکار تیره هم وجود دارند که اصرار دارم بیخیالشون نشم و بیان‌شون کنم تا در پیچیدگی‌هاشون گم نشم و البته که بعد ها فراموش نکنم چه بر من گذشت و چه روزهایی داشتم...

کنار اومدن با پدرم، به عنوان بزرگترین تراژدی زندگیم، هرروز برام سخت‌تر از قبل میشه. درحالی که قبلتر تصور میکردم هرچقدر بزرگتر بشم بیشتربه پذیرش میرسم و کنار میام، اما اینطور نشد!

تقریبا با همه نامهربونم و کوچک‌ترین خطا هارو سخت میتونم ببخشم.

حتی دیگه بچه هامم دوست ندارم و صرفا بر حسب مسئولیت و وظیفه، ازشون مراقبت میکنم. البته در این مورد، نظرات منفی و منفور دیگران، تاثیر زیادی بر احساسم گذاشت و واقعا چرا گذاشت!؟ :/

به گذشته‌م و کاراکترهاش بیشتر فکر میکنم، گاهی به خاطراتشون لبخند میزنم و لحظه ای بعد، از بی‌مهری‌شون بغض میکنم.

فشارهایی دارم که شرایط رو برام سخت میکنند. روزهای پر اضطرابی رو میگذرونم،

چند روزی هستش که درس نخوندم. مسئله کار و شغلم به شانس بستگی داره و با خانوادهم تعارض هایی دارم، از طرفی حس بسیار بدی به خودم دارم اعتماد بنفسم خیلی پایینه خودم رو دوست ندارم،

نسبت به مسیری که دارم میرم پر از شک و تردید هستم نمیدونم چی درسته و چی غلط و با خدا هم ارتباط مثبتی ندارم از دستش خسته شدم!

در چنین شرایطی تنها چیزی که منو آروم میکنه امید به آینده، نگاه به آسمان، پیاده روی و موزیک هستش.

البته که قرار نیست همیشه آسمان، آفتابی باشه، گاهی ابری و طوفانی میشه و باید کلاهتو سفت بچسبی و فقط دووم بیاری!

.

و در نهایت، زمان همه چیزو بهتر میکنه.

الحمدلله

.

۲۸ آبان ۱۴۰۳/مسیر تربت_مشهد

خودسازی از سرِ بیکاری!

توسط Gray | پنجشنبه سوم آبان ۱۴۰۳ | 1:31

از خزون پاییزی فقط لگد کردنِ برگ های خشک انجیر ته حیاط سهم من شده

این روز ها پر از غم‌اَم

پر از احساسات ناپایدار

در جدال آسودگی یا جنگیدن، رها کردن یا دوباره بلند شدن، اما بلند شدن تا کی؟!

کاش دست بردارم از مرور فرصت های از دست رفته، و هراسِ آینده! اضطراب آینده، بیش از حسرت گذشته، روانم رو آشفته کرده، از طرفی خوشحالم که در تکاپو‌ ام. از اینکه مسیر های مختلف زندگیم رو میسنجم، راضیم.

با اینکه بار ها امتحانش کردم اما باز هم برام عجیبه که مسیر رشد چطور اینقدر غمگین و خاکستریه؟ در انتهای این مسیر، استخوان های من باقی خواهند موند که شادی رو درک کنند؟! اصلا کدام انتها؟ کدام مسیر! کدام شادی!!!

سخت صبورم و سخت امیدوار، البته مطمئن نیستم که صبرم انتخاب خودم بوده باشه، بیشتر شبیه جبره.. اسمشو میذارم: "صبر! توفیقِ اجباری"

هرچند! مدت هاست هیچ "بلی" نشنیدم:( مدت هاست دربی باز نشده... مدت هاست نگاهم به آسمونه، چشمم به دست هاش!

مدت هاست قره‌العینی طلب دارم از خدای ناز و غمزه

.

پ.ن/ بعضی نشدن ها، هدیه های بزرگی هستند که به چشم نمیان، اما میدونم که وجود دارند، گفتم که بدونی که حواسم هست مهربون‌خدا. ماچ بت.

آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
شمارنده

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای فلسفه بافی های یک دیوانه محفوظ است .