فلسفه بافی های یک دیوانه

اِی دِلْ که بی‌گُدار به آبیْ نِمی‌زَدی... بی قایِقتْ میاٰنهٔ دَریا چه می‌کُنی؟

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

ولی

توسط Gray | جمعه سی و یکم فروردین ۱۴۰۳ | 1:24

منم آن ارگ که از خواب غرور انگیزش

چشم وا کرده سحرگاه، به ویرانیِ خویش

.

یک دیالوگ

مدام تو سرم یادآوری میشه...

"نمیخوای بچه‌تو علی؟🙂"

"علی برم؟!🙂"

.

پیش‌تر به خودم القا کردم که سوگوار چیزی هستم که در خودم گم کردم، نه دیگری.

گریه میکنم، در سوگ خودم، به حال خودم، برای خودم

اما

چندیست که خود را بازیافتم

دیگر برای خودم نه،

اما هنوز برای تو گریه میکنم!

خسته_مستاصل_عاشق😂🤲🏻

توسط Gray | سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳ | 4:36

فراموش خواهی شد، با اولین برف در مرداد ماه...

.

انگار کسالت دارم.

مثل مسافری که از سفری سخت برگشته، جا انداخته تا خستگی سفر به در کنه.

حوصله ای برای هیچ کاری ندارم، و از این بابت به خودم حق میدم و با خودم مهربونم. از خداخواسته! درماندگی‌مو بغل گرفتم و به عذاب وِجدانی که گاه و بی‌گاه به عیادتم میاد بها نمیدم تا از رو بره و مهلت بده...

نمیخوام بگم هیچ چیز بهتر نشده! شده..

حالم خوبه!

اگر قواعد بازی رو رعایت کنم حالم خوبه.

اگر موزیک غمگین گوش ندم، اگر شب ها کنجی پیدا نکنم، اگر گذشته رو شخم نزنم...حالم خوبه.

منصفانه که نگاه میکنم موزیک ها و کنج ها تقصیری ندارند.

آمده اند و رسالتی دارند و به درد های من محدود نمیشن!

مشکل از جای دیگه‌ست... احتمالا قلبم.

قلبم که نمیخواد بپذیره این بازی رو باخته و مهره‌اش از سرمنزل مطلوب گذر کرده! مستِ سوگ که میشه، تاس میندازه، تاس میندازه، تاس میندازه...

میندازه تا مگر معجزه ای بشه و تاسِ تقدیر، اونو به خونه های قبلی برگردونه...اونو از کابوس چند ماهه‌ش بیدار کنه و بهش فرصت بازیِ متفاوتی بده. اما مهره های این بازی جز به آینده حرکت نمی‌کنند.

طفلکی! قلبِ ترک‌خوردهِ سخت‌جان‌م!❤️‍🩹🙂

همیشه عاقبت ناامید میشه و با متانت به تپش ادامه میده...

.

به روش نیار...

قلبم هنوز بوی عشق میده!

این "عشق ممنوع" در بی خطر ترین حالت ممکن هم! خجالت زده‌ش می‌کنه.

.

پ.ن/ مزخرف نوشتم اما جهت خالی نبودن عریضه بدک نیست.

🗝️

توسط Gray | چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۳ | 2:1

جان تو نمیدونم چجوری و از چه منظر و چطور...

فقط میدونم که اون کارشو بلده :)

این بازی برای من، دو سر بُرده.

.

تو مبین که بر درختی یا به چاه/ تو مرا بین که منم مفتاح راه.

.

حالا کی میخواد پاشه بره نماز عید😵‍💫

الحمدلله ❤️‍🩹

.

توسط Gray | شنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۳ | 16:41

دوباره من و این شهر

و صد ها خاطرات زنده

که به استقبالم آمده اند

ترمینال، گوشه تخت، کنج خاکیِ حیاط...

کاش رهایم کنند

کاش خدا کاری کند...

روز_مرگی

توسط Gray | سه شنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۳ | 0:21

در واحد زمان گم شدم و لحظاتم کِش میان. گویا ایام زیادی گذشته اما...هنوز یک ماه هم نشده!

بی اغراق، حس فردی رو دارم که به تازگی حکم ابدش اومده. گریه هاشو کرده، چونه هاشو زده، حالا فقط گذران عمر میکنه تا بالاخره پژمرده و رها شه.

این مدت کوتاه، به سان یک سال بر من گذشت...خدا رحم کنه به روز های نیآمده.

اینبار خبری از "رشد" و "قدرت" نیست. اینبار خودمو وصله زدم به خدا تا پهنِ زمین نشم. لاشهٔ کم جونمو میکشونه به جلو و منتی از این بابت نداره.

در طول روز با حدیث و آیه و شعر، نشئه میکنم تا مسکّنی بشه بر روح تکه تکه‌ام... شب ها گوشه تاریک حیاط، ساعتی باهاش خلوت میکنم و تجدید عهد میکنم.

همچنان تهی از آرزو ام...

نمیدونم دوباره قد راست میکنم؟

:(

الحمدلله

توسط Gray | پنجشنبه نهم فروردین ۱۴۰۳ | 0:51

عزیزِ دل‌شکسته ام❤️‍🩹

خوشحالم که میبینم سر پایی و ادامه میدی

بهت افتخار میکنم که قوی و پر از امیدی🌱

میدونم که دلت مهربونه و منتظرم ببینم روزی که بالاخره بتونی خودت رو هم ببخشی!🙂

با خودت مهربون تر باش🫂

التیام

توسط Gray | یکشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۳ | 17:10

چو رَنج بوده فقط، سهمم از جهانِ شما

خوشا به کُنجِ اتاقم، خوشا جَهانِ خودم

.

نمیدونم چرا نمیتونم آرزو کنم...

عمیق ترین و آخرین خواسته‌م برمیگرده به بیش از دو هفته پیش، لحظه ای که با قلبی ویران و گونه های خیس، سر بلند کردم و التماس کردم: خدایا برگرده💔

دیگه چنین آرزویی ندارم. آرزوی دیگه ای هم ندارم...

خواسته هایی تو قلبم هستند اما احساس میکنم اصلا آمادگی و شرایط‌شو ندارم که در قالب دعا طلب کنم. عمیقا احساس میکنم باید صبر کنم تا ذوقم به دنیا و طلب کردن برگرده.

ذکر دعا هام ثابت شدند: خدایا رهام نکن، خدایا کمکم کن، تو امید منی، تو پناه منی، تو تکیه گاه منی، جز تو کسی و ندارم، روحمو شفا بده، قلبمو تسکین بده، بنده خسته‌تو در آغوش بگیر...

پروردگارا به من توان بده تا تغییر بدم آنچه که میتونم تغییر بدم، و بپذیرم آنچه که نمیتونم تغییر بدم.

پروردگارا، داننده تویی، هر آنچه دانی آن دِه.

الهی و ربی، من لی غیرکَ؟...

و

رهام نکن...

.

در حال حاضر، از این دنیای نکبت هیچ چیز نمیخوام.

وکالت اجباری

توسط Gray | جمعه سوم فروردین ۱۴۰۳ | 0:53

زَهر است عطای خلق، هرچند دَوا باشد/ حاجت ز که می‌خواهی، جایی که خُدا باشد؟

نمیخوام امشب هم حال خودمو بدتر کنم، بنابراین صرفا چند نکته رو ذکر میکنم و شب بخیر...

اینروزا احساس میکنم "صبر" و "توکل" انتخاب نیستند، بلکه آخرین دستاویز اند! درست زمانی که کارد به استخون رسیده و هیچ نیروی غیرماورایی نمیتونه کمکت کنه، تو ناامید میشی و از این وضعیت بغرنج پناه میبری به تنها راه ممکن، یعنی توکل به نیرویی فرای مادیات!

داشتن یک "وکیل" که هیچ محدودیتی براش تعریف نشده باشه در ظاهر زیباست اما در این لحظه احساس میکنم،چقدر حقارت بار و رقت انگیز میتونه باشه اینکه این نیروی فرازمینی عمدا تورو در شرایط مستهلک قرار میده و وجودت رو پر از درد و یأس میکنه تا بالاخره بری پیشش و بگی: اوکی گاد.. یو وین! جاست سیو می!!

درک نمیکنم چرا خدا برای جلب توجه بنده‌ش باید چنین سیاست بیرحمانه ای انتخاب کنه... اصلا چرا چیدمان خلقت انقدر مایوس کننده طراحی شده..؟

حس میکنم خدا از من هم بیشتر عقده دیده شدن داره:

«خب بنده های بیتربیت، من در فطرت شما نیاز به دوست داشتن، اعتماد کردن و شریک شدن رو گذاشتم اما از طرفی شما رو طوری آفریدم که تند تند همدیگه رو ناامید کنید و به هم رنج تزریق کنید تا بعدش که به دریوزگی افتادید بیاید التماسم کنید ی فکری به حالتون کنم🥸 آره اینطوریاس خلاصه قراره خارتون..چیزه یعنی قراره خار و خفیف بشید.»

.

باری، در شرایطی دارم بارگاه الهی رو نقد میکنم که بیش از هر زمانی تکه پاره ام

و محتاج نیم نگاهی از این خدای ناز و غمزه...

امیدوارم حداقل جنبه‌ش بالا باشه چون تمام امید و پناهم اونه

...

پ.ن/صبری که از روی ناچاری باشه که صبر نیست! باج دادنه!

پ.ن/ آخ زهرا نمیدونی چه دردی توی رگ هامه :)

توسط Gray | پنجشنبه دوم فروردین ۱۴۰۳ | 1:31

هنوزم انگار ی خوابه

خوابی که بیصبرانه منتظرم تموم شه

لعنت به من و شعور نداشته‌م

آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
شمارنده

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای فلسفه بافی های یک دیوانه محفوظ است .