توسط Gray
| سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳ | 4:36
فراموش خواهی شد، با اولین برف در مرداد ماه...
.
انگار کسالت دارم.
مثل مسافری که از سفری سخت برگشته، جا انداخته تا خستگی سفر به در کنه.
حوصله ای برای هیچ کاری ندارم، و از این بابت به خودم حق میدم و با خودم مهربونم. از خداخواسته! درماندگیمو بغل گرفتم و به عذاب وِجدانی که گاه و بیگاه به عیادتم میاد بها نمیدم تا از رو بره و مهلت بده...
نمیخوام بگم هیچ چیز بهتر نشده! شده..
حالم خوبه!
اگر قواعد بازی رو رعایت کنم حالم خوبه.
اگر موزیک غمگین گوش ندم، اگر شب ها کنجی پیدا نکنم، اگر گذشته رو شخم نزنم...حالم خوبه.
منصفانه که نگاه میکنم موزیک ها و کنج ها تقصیری ندارند.
آمده اند و رسالتی دارند و به درد های من محدود نمیشن!
مشکل از جای دیگهست... احتمالا قلبم.
قلبم که نمیخواد بپذیره این بازی رو باخته و مهرهاش از سرمنزل مطلوب گذر کرده! مستِ سوگ که میشه، تاس میندازه، تاس میندازه، تاس میندازه...
میندازه تا مگر معجزه ای بشه و تاسِ تقدیر، اونو به خونه های قبلی برگردونه...اونو از کابوس چند ماههش بیدار کنه و بهش فرصت بازیِ متفاوتی بده. اما مهره های این بازی جز به آینده حرکت نمیکنند.
طفلکی! قلبِ ترکخوردهِ سختجانم!❤️🩹🙂
همیشه عاقبت ناامید میشه و با متانت به تپش ادامه میده...
.
به روش نیار...
قلبم هنوز بوی عشق میده!
این "عشق ممنوع" در بی خطر ترین حالت ممکن هم! خجالت زدهش میکنه.
.
پ.ن/ مزخرف نوشتم اما جهت خالی نبودن عریضه بدک نیست.