فلسفه بافی های یک دیوانه

اِی دِلْ که بی‌گُدار به آبیْ نِمی‌زَدی... بی قایِقتْ میاٰنهٔ دَریا چه می‌کُنی؟

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط Gray | جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ | 16:44

باور نمیشه یک سفر ۲۴ ساعته و دو قرون ولخرجی و یذره فسق و فجور چقدر حال و هوامو دگرگون کرده و احساسات مزخرف کمتر به سراغم میان... نمیدونم تاثیرش تا کی ادامه داره، شاید تا PMS بعدی... که احتمالا دیر هم نیست.

به هر حال از همش راضیم و حتما چند وقت یکبار از این پلن های کوتاه برای خودم میچینم، چی مهمتر از این که آدم به خودش بها بده؟( زهرا وقتی هورمون هاش بالانسه😂)

.

راستی چیزی نمونده تا موعود، بزودی مشخص میشه قراره با دو سال آینده چیکار کنم، هرچند فقط یک راه مطلوب پیش ذهنمه، که امیدوارم همین پیش بیاد...

.

زهرا بنظرت از پسش برمیام؟ :))

تهوع

توسط Gray | جمعه شانزدهم آذر ۱۴۰۳ | 1:51

انگار که در هم گره خوردم، نمیدونم شرایط داره به چه سمت و چطور پیش میره... و چه پیش خواهد آمد!؟

چند روزیه که به زمین چسبیده‌ام و تا خبری خوش نرسه، قصد تکون خوردن ندارم!

در عین حال که صبر زیادی خرج میکنم، در دلم یک وحشت عمیق موج میزنه، وحشت درباره اینکه؛

ـ اگه نشه چی!!

اگه نشه، من چی جواب بدم، به دیگران، به خودم، به قلب و به صبرم! چی جواب بدم.

به زهرایی که تمام مسیر های فرعی رو دور ریخته، چی جواب بدم!

سپردمش به خدا، اما محض احتیاط که اگر خدا صلاح ندونست، کتاب هارو همچنان روی میز، جلوی چشمم نگه داشتم.

کاش یادم باشه که مهم ترین چیزی که در دو سه هفته اخیر آموختم، این بود که؛

هر شکست تو، پله ای به سمت موفقیت خواهد شد، و زمانی که به اندازه کافی شکست خوردی، و به اندازه کافی پله ساختی، موفقیت، در دسترس تو خواهد بود...

.

پ.ن/ چقدر تزلزلِ تنهایی آزارم میده، کاش با ثبات روانی خودم انقدر بازی نکنم! کاش بیشتر از خودم محافظت کنم!...

برای من

توسط Gray | جمعه نهم آذر ۱۴۰۳ | 21:55

در آستانهٔ ۲۴؛ برای زهرای بیست‌و‌چهار ساله

کاش میشد با تو مهربان تر باشم، کمی در آغوشت بگیرم، نوازش‌ت کنم، و برای تمام این سال‌ها و درد ها از تو متشکر باشم.

کاش میشد به تو بگویم زهرا! خستهٔ سفر نباشی...

کمی بنشین، دمی آسوده باش، فکرش را نکن!

اما زهرای بیچاره‌ام

حیف و صد حیف که زمان نشستن نیست

زیرا که اینجا جایِ نشستن، و این دَم، دمِ آسودگی نیست!

به غصه هایت سوگند که تو به اینجا و اینجا به تو تعلقی ندارد. تو از جنس پروازی. از جنس ابر ها، آسمان... همان که روز ها با حسرت و بغض تماشای‌ش میکنی...

زهرا

🕯️

توسط Gray | پنجشنبه هشتم آذر ۱۴۰۳ | 23:1

چه کسی می‌داند

روزگار برای ما چه خواب ها دیده است

چه کسی می‌داند

فردا چگونه خواهد بود...

گویا مقدّر است

که برای هر لحظه از خاطراتت

روزی اشک بریزی.

اشکی از سر ترحم،

بر روز هایی که بارانی گذشت.

و اشکی از سر اندوه و حسرت،

بر روز های آفتابی و گذرا...

همان ها که یا در جستجویشان‌ایم

و یا در عزای‌شان!

لعنت بر این چرخهٔ حسرت و نرسیدن!

لعنت بر تکرارِ سالانهٔ این بغض.

.

رنجِ واقعیت🎵، پایان ۲۴، اتاق گنبدی

آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
شمارنده

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای فلسفه بافی های یک دیوانه محفوظ است .