فلسفه بافی های یک دیوانه

اِی دِلْ که بی‌گُدار به آبیْ نِمی‌زَدی... بی قایِقتْ میاٰنهٔ دَریا چه می‌کُنی؟

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

.

توسط Gray | یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۲ | 12:15

کو آن رفیقِ مُدعیِ روز هایِ سخت؟

تا با غَمِ تو عَکس بِگیرد به یادِگار...

:)

توسط Gray | جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۲ | 13:19

ی مدتی میرم

تا وقتی تقدیر رو بپذیرم و آروم بگیرم

اما زهرا

همینو بدون رنجی میکشی که خودت مقصرشی

انتخاب تو و بی توجهی به نشانه ها تورو به اینجا کشوند.

زهرا

درد رو به رگ هات تزریق کن

قبل از اینکه از پا درت بیاره

یوم لک و یوم علیک

توسط Gray | چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۲ | 23:42

سوگند به آرامش شب

که پروردگارت هرگز تو را رها نکرده است. (ضحی ۳_۲)

.

حالم به ظاهر بهتره اما آشوب درونم رهام نمیکنه.

به سبکی از دوگانگی برخوردم که گویا هر تصمیمی بگیرم در حق خودم ظلم کردم! جز صبر، توکل و ادامه کاری ازم برنمیاد...

نهایتا هر چه که هست، الحمدلله که به نسبت قبل خودم رو جمع کردم، نصف شب از خواب نمیپرم، میتونم کمی غذا بخورم بدون اینکه احساس تهوع داشته باشم و قلبم به تپش نمیفته.

البته هنوز از قرص خواب استفاده میکنم چون امان از شب...

برای اموراتم وکیل اختیار کردم، همه چیو سپردم دست خودش، کارش بد نیست! اسمش خداست.

گاهی دلخور میشه از دخالت ها و اصرار های بیجای من توی صلاحدیدش:)

ولی هر بار بعد اینکه غر هامو زدم و فرمایشاتم رو گفتم، نهایتا تاکید میکنم که البته هرطور خودت صلاح میدونی!😌😂

دلخور میشه ولی قهر نمیکنه:)

.

پ.ن/ با رنج ها فرود میاد و هنگام آسایش دور می‌ایسته و این عجیب ترین سیاست خداست!

یا علی

توسط Gray | سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۲ | 0:26

بشکن بشکنه💔

چقدر تحقیر آمیز!

توسط Gray | دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۲ | 15:28

ای عشق ٬ شکسته ایم٬ مشکن ما را

این گونه به خاک ره میفکن ما را

ما در تو به چشم دوستی میبینیم

ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

ای عشق ٬ پناهگاه پنداشتمت

ای چاه نهفته ! راه پنداشتمت

ای چشم سیاه٬ آه ای چشم سیاه

آتش بودی٬ نگاه پنداشتمت

.

توسط Gray | دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۲ | 14:36

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد

اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

.

پدرم امروز صبح زنگ زد، سر کلاس بودم. اما از اونجایی که سالی یبار زنگ میزنه حدس زدم حرفش چیه.

کارام که تموم شد بهش زنگ زدم و درست حدس زده بودم، گفت: خوبی بابا؟! دیشب یکمی خواب پریشون دیدم درباره‌ت، ناراحتی چیزی هستی؟

همزمان که چشام خیس شد و بغضمو قورت دادم گفتم نه بابایی خوبم همه چی خوبه خیالتون راحت:)

شایدم باور نکرد، ولی مگه کی بابای من فرصت صمیمی شدن به من داده بود که بهش بگم آره بابا درست حدس زدی دارم تلف میشم

دارم جون میدم زیر بار این قصه...

آخ بابایی نمیدونی با دخترت دارن چیکار میکنن، نمیدونی چطور رهاش کردند تحقیرش کردند

بابایی حتی تو که هفتصد کیلومتر اونورتری و بیخبر، فهمیدی که حالم خوب نیست ولی اونی که اونهمه ادعاش میشد التماس های منو دید و بها نداد.

بابایی چقدر حرفای قشنگ آدما تو خالین، پوچن، موقتی ان. ولی تو که هیچوقت حتی بهم نگفتی دوسم داری، تنهام نذاشتی، رهام نکردی، خفت‌م ندادی...

ولی قلبم نمیپذیره که باید ازش متنفر باشه بابایی

قلبم تو کت‌ش نمیییییییییره.

آخخخ💔

آخ از این درد که تو سینمه

.

آخر هفته میرم ببینمش ان شاءالله.

رییییییی

توسط Gray | یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۲ | 14:11

آخه کسخل آدم حرز امام جواد و میندازه انگشت چهارم دست چپش!؟😐 اونم ی حلقه نقره ای!؟

اون انگشت مال حلقه ازدواجموووونه😩

خدایا صبر بده به من

خدایا خودت درستش کن

چه میکنه این بازیکن

توسط Gray | یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۲ | 14:9

اهم اهم

اوکی حرز امام جواد بود😶

.

توسط Gray | یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۲ | 6:43

صبح بخیر زهرا

اون اوایل که باهاش درددل میکردم، براش تعریف کردم که فلانی ی ماه بعد کات رفت رل زد...

اونم گفت اتفاقا فلانی هم یکی دو ماه بعد کات عکس دونفرشونو گذاشت پروفایلش

گفتم ع ع ع عجب آدمایی

۴۳ روزه که به مشکل خوردیم.

و من بلاک شدم از همه جا

و

دیروز

حلقه ازدواج دیدم تو دست چپش

و نمیدونم دارم تاوان چیو میدم

نمیدونم چرا دارم اینجوری تاوان میدم

بهش گفتم کسی اومده تو زندگیت؟ گفت اونقدرام بیشرف نیستم

آخ وجودم درد میکنه

.

او که میگفت تویی قبله من، بعد از من

سر به مهر چه خداییست، خدا میداند

توسط Gray | شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۲ | 19:1

زل زدم

طولانی

به حلقه دستش

ترم آخر

توسط Gray | شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۲ | 12:15

اوکی پارتی‌ کلفتم جواب داد:)))))))))) عرررررر🥲😭😭

خزعبل

توسط Gray | شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۲ | 3:31

سه صبحه

سه صبحه و من از تنهایی که بهش عادت هممم دارم، شاکی‌ام.

قاعدتا اگر کسی بخواد برگرده هممم، این ساعت برنمیگرده مگه چند نفر مث من کسخلن!؟

ولی خببببب...

ی لحظه هایی احتمال میدم شاید الان پیام بده

از طرفی نمیدونم فردا چی میشه دانشگاه، چطور میشه اصلا کسی هست که حرف من براش مهم باشه یا نه!؟ (ابسلوتلی نه)

خیلی زیااااد سپردمش به خدا، گفتم هر چه کنی حتما صلاح بوده، خیریتی توش بوده و هر طور بهتر میدونی خدایا خودت انجامش بده دمت گرم، اما خب

ته دلم یذره خالیه

از خدا با تمام خداییش توقع دارم که بخاطر این بذره خالی بودن ته دل من، بهش برنخوره و بگه که: اوکی به اندازه کافی به من اعتماد نداشتی پس کنکله و اینحرفا...

چون میدونی از این داستانا زیاد شنیدم که اینجوری شده که نشده...

خدا که بی ظرفیت و لوس نیست مث من.

نمیدونم میخوام با زندگیم چیکار کنم

ی قضیه خیلی جدید افتاده تو مغزم که اصن بووومممم...

داستان اینه که دارم فکر میکنم من زیادی اصراار دارم طبق استاندار های پدرم برنامه زندگیمو بچینم و اصن شاید این یکی از دلایل مهمیه که من هنوز برنامه مشخصی برای آیندم ندارم.

ینی یادمه چند شب پیش دوستم گفت بهم بشین بخون برا ارشد و من گفتم که نه اولویتم طرح رفتنه و بعدش برا خودم سوال شد زهراا اولویت خودت اینه یاااااااااا

هولی شتتتتتتتتت

یااااااااا چون پدرت هفته ای دوبار میپرسه کی درست تموم میشه بری سر کار تمام عجله‌ت اینه که کار کردن تورو ببینه.

ببینه که مثل ی مرده متحرک کله سحر میری سر کار کسشر کارمندی( با محیط سیف و مطابق میلش) و ظهر برمیگردی خونه تا شب ی دختر کدبانو میشی که کلفتی مامان بابای پیرشو میکنه!؟

حقیقتا شتتتتتتتتتتتت مغزم دارم کولپس میکنه از اینکهههه

از اینکه من بعد از چهار سال اولین باره که دارم حقیقت و به روی خودم میارم:/

لعنت به تو زهرا وااقعا چی میخوای خودت اصن یبار فکر کردی:/

نمیدونم.

حالا اینکه بخوام به فرایند دخترخونگی مطیع باباش بودن ادامه بدم یا برینم به تصورات خزعبل خودم و خانواده‌م، تصمیمش سخته.

میدونی خیلی شنیدم ک میگن برا خودتون زندگی کنید شما نبایستی طبق استاندار های والدینتون زندگی کنید یاا آرزو های برآورده نشده پدرمادرتون باشید، اما وااقعا نمیدونم اینم ی روانشناسی زرد کسشره یا میتونه معتبر باشه.

(راستش پول تراپیست ندارم که برم ازش بپرسم)

خودم باید تصمیم بگیرم و طبق معمول دوباره گند بزنم به مسیر زندگیم.

وووو

خدایا انصافا فردا کمکم کن! من که پارتی ندارم اونجا خودت پارتی من بشو

قربون دستت بامعرفت.

پ.ن:کاش ولن بیاد بره من خودمو قانع کنم قرار نیست برگرده سوپرایزت کنه بدبختتتت:)) الکی حرص اینو نخور که چرا حضوری زدی( خنده تا صب🤣)

ایزی

توسط Gray | پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۲ | 0:32

یک هفته تمام شد

همه چیز و پاک کردم

قول میدم برای چک نکردنش تلاش کنم.

اگه

توسط Gray | چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۲ | 2:39

داشتم متن های آخرمو چک میکردم میدونی چی یادم اومد؟

یادم اومد وقتی از اکسم جدا شدم هم همینطوری با دغدغه درموردش مینوشتم و غصه میخوردم.

اما الان نه تنها پست هارو پاک کردم بلکه اصن یادم نیست چیا نوشته بود با اشک و آه:)))

این سری هم همینه قضیه، منتها احساس میکنم قلبی که شکستم لیاقتش بیشتر از اینا بود، شاید ارزش جنگیدن بیشتری داشت!

همین

...

پ.ن/۱: اگه برگرده میجنگم براش

پ.ن/۲:ترجیح میدم برنگرده تا اینکه وقتی بیاد که دل کندم و دیرشده...

یک روز می‌آیی که من...

توسط Gray | سه شنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۲ | 1:16

یادمه اون اوایل،

بخاطر ارتباط قوی عرفانی که برام پیش اومده بود، چندین بار ردش کردم و گفتم بهش نیازی ندارم، اما نهایتا تسلیم شدم و یک رابطه سست زمینی رو ترجیح دادم. اونقدر در عرض چند ماه ضعیف شدم که انگار نه انگار چی کشیدم و چطور شد که اون اتصال ایجاد شده بود و از دست رفت...

حالا قضیه برعکس شده، و اون قوی تر از منه.

اون منو ترجیه نداد، و گلایه ای نیست.

من هنوز منتظرم اما...

یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم

از صبر لبریزم ولی

چشم انتظارت نیستم...

پنجمین شب*

سخن آخر

توسط Gray | دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۲ | 12:0

مجنون اگرچه چندیست دست از جنون کشیده

لطفا به او بگویید لیلا ادامه دارد..

۲۴

توسط Gray | شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۲ | 13:45

قرار بود ترم آتی، ترم آخرم باشه.

اما آموزش برخلاف وعده ای که استادم بهم داده بود موافقت نکرد که من ۲۴, واحد بردارم و در نهایت احتمالا کارشناسیم ۹ ترمه یا ۵ ساله میشه.

دستم به هیچ جا بند نیست، هنوز به بابامم نگفتم که همچین مشکلی برام پیش اومده، نمیدونم واکنشش چی خواهد بود. جواب فک فامیل و چی بدم🥲

احساس میکنم خیری در این اتفاق هست. شاید برخلاف اونچه که باعث نگرانیم شده، اتفاقا این یک سال آینده زندگیمو بهتر کنه. من سپردمش به خدا.

خدایا خودت درستش کن من جز تو پارتی ندارم:))

و توکل علی الله و کفی بالله وکیلا❤️

...

پ.ن:خبری از علی من نیست:)) جدی جدی منو انداخت دور

صرفا چون یادم بمونه!

توسط Gray | جمعه سیزدهم بهمن ۱۴۰۲ | 0:12

تاریخی که رهاش کردم: ۲۸ دسامبر

تاریخی که برگشتم و مهلت خواست:۱۹ ژانویه

تاریخی که گفتم صبر کنم برمیگردی و جوابش منفی بود:۳۰ ژانویه

تاریخی که حرف زدیم و آروم شدم هرچند بازم رفت:۱ فوریه

زخم🌱

توسط Gray | سه شنبه دهم بهمن ۱۴۰۲ | 23:28

Me

من

أنا

تو‌ رو،

از همه آدمایی ک تا الان تو زندگیم بودن بیشتر دوس دارم❤️

همین

من یادم نمیره

تو یاد

ت نره

خنگ

...

پ.ن/ زخم تبرت مانده ولی جای شکایت...شادم که نگه داشته‌ام از تو نشانه

توسط Gray | سه شنبه دهم بهمن ۱۴۰۲ | 23:24

خدایا برگرده💔

هارتم بروکن شد

توسط Gray | سه شنبه دهم بهمن ۱۴۰۲ | 23:8

اوایل دی ماه معادل ۲۸ سپتامبر، خسته از بی توجهی هاش و رفتارش تصمیم گرفتم هم خودمو رها کنم هم اونو

بلاکش کردم و ایندفعه با دفعات قبل خیلی تفاوت داشت.

عصبانیتم بعد از حدود ۴۸ ساعت فروکش کرد ولی آنبلاکش نکردم اما به دلیل متفاوتی

احساس میکردم رابطه ما هرگز نمیتونه پایان مثبتی داشته باشه و اینطوری قطعا اون اذیت میشه، اون حرف از ازدواج میزنه درصورتی که من اصلا در شرایطی نیستم که به یک تعهد طولانی مدت فکر کنم.

نمیخواستم آزار ببینه در صورتی که تمام وجودم پر از تمنای خواستنش بود!

دو هفته دووم آوردم

بعدش واقعا دیگه رد دادم

به خودم میگفتم

خب تو که دوسش داری... چرا نمیجنگی؟ شاید شد!

شاید اونقدر ها هم بد نشه تهش!

مگه یادت نیست زهرا وقتی خدا اونو بهت داد توی چه درد و عذابی بودی! یادته اومد چطور آروم کرد زندگیتو!؟ چرا فکر نمیکنی شاید اون همون هدیه خداست

کاملا هم شبیه ی موهبت الهیه🥲 چقدر زیباست! چقدر مهربونه! چقدر دوسش دارم!!!!!!!😐💔

خلاصه بعد دو هفته منصرف شدم از کاری که کردم، تصمیم گرفتم برگردم ولی دوران PMS ام شروع شده بود. حدس زدم هورمون هام توی تصمیمی که دارم میگیرم تاثیر میذارن بنابراین یک هفته دیگه هم صبر کردم.

و بله

میدونم میدونم که اون گناهی نکرده که بخواد بخاطر تصمیمات متزلزل من انقدر آسیب ببینه! در اون تایمی که رهاش کردم خیلی آسیب دید.

هدیه آسمونی من خیلی اذیت شده بود!

...

...

عوض شده بود...

آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
شمارنده

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای فلسفه بافی های یک دیوانه محفوظ است .