حالم شبیهِ آن ز وطن دور ماندهایست
کز بیکسی گرفته بغل زانوانِ خویش
.
یک لنگ ظهر درست در همین حوالی...از اتاق پژمرده که بیرون زدم سقف آسمان رنگ عوض کرده بود!
هوایی غریب بود، مهمان تازه رسیده ای بود که ماه ها دلتنگش بودم،
بی آنکه حرفم مخاطبی داشته باشد بی اختیار گفتم: بالاخره اومد! پاییز اومد!!
تابستانِ خسته از غرغر های همیشگیام، نیمه شب بندوبساط جمع کرده و عطای آسمون را به لقائش بخشیده بود... حالا واقعا پاییز زیبا از بالا به من نگاه میکرد و دو_سه برگِ خشکیدهِ کف حیاط، مُهر تاییدی بود بر ذوق بچگانهام...
چند روزی از این دیدار میگذره و ذوقم جای خودش رو به غمی عمیق و دلسرد کننده داده به نام: "خب که چی!؟"
پاییز برای من زمانی زیباییاش دوچندان میشد که در حرکت بودم! پاییز یعنی مدرسه، یعنی لوازم التحریر رنگیرنگی،پاییز یعنی یک چمدان خرتوپرت و سفر...یعنی دانشگاه و غروب های باغ ملی و شریعتی،
اما امسال از این خبر ها نبود! دختر پاییز، امسال فقط میتونه از پنجره شاهد هنرنمایی طبیعت باشه...میتونه دور باایسته و عشق بازی معشوقش رو تماشا کنه...
بدون اینکه کاری از دستش بربیاد...💔
.
پ.ن: شاید برای روزی، سلام خواهشِ ممنوع!