بیش از یک سال میگذرد، از آخرین باری که دیدمش...
بزودی حوالی نوروز، احتمالا سالگرد تعهد عاشقانهاش با دیگریست...
و تمام این روز ها، سالگردِ مرگ روزانهٔ و مکرر من پس از باختنش...
میگویم تمام این روز ها، چون در تمامشان، رفتنش را انکار میکردم، اما حقیقت چیز دیگری میگفت، و من هر بار با سیلی حقیقت جان میدادم!
بخاطر دارم در اوج دردهایم از کسی پرسیدم: چقدر زمان میبرد؟! چقدر طول میکشد تا دردم تسکین یابد؟؟
گفت سوگ تو واقعیست و التیام چنین سوگی شش ماه تا یک سال زمان میبرد...
آن روز ها وحشت داشتم که در بهترین حالت، بالاجبار شش ماه عشقش را به آغوش بکشم چه بسا خودش در آغوش دیگری باشد...
آن روز ها گذشتند... به سختی و رنج، اما گذشتند...
بیش از یک سال است که اراده کردهام فراموشش کنم... بیش از یک سال است که زندهای را در قلبم کشتهام تا سیاهش را بپوشم و اشکش را بریزم و غصهاش را بخورم... تا بالاخره یک روز برایم تمام شود.... یک روز دیگر "عزیز"م نباشد...
اما دریغا؛
بیش از یک سال است که ندیدمش...اما
آخرین لحظاتی که داشتمش؛
آخرین لبخند، آخرین کلمات،
هرگز در ذهنم کمرنگ نشدند!
گویا زمان همه چیز را التیام نمیبخشد...
.
مجنون اگرچه چندیست، دست از جنون کشیده/لطفا به او بگویید، لیلا ادامه دارد...