فلسفه بافی های یک دیوانه

اِی دِلْ که بی‌گُدار به آبیْ نِمی‌زَدی... بی قایِقتْ میاٰنهٔ دَریا چه می‌کُنی؟

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

کز بی‌کسی گرفته بغل زانوان خویش...

توسط Gray | پنجشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۳ | 21:53

بیش از یک سال می‌گذرد، از آخرین باری که دیدمش...

بزودی حوالی نوروز، احتمالا سالگرد تعهد عاشقانه‌اش با دیگریست...

و تمام این روز ها، سالگردِ مرگ روزانهٔ‌ و مکرر من پس از باختنش...

میگویم تمام این روز ها، چون در تمام‌شان، رفتنش را انکار میکردم، اما حقیقت چیز دیگری میگفت، و من هر بار با سیلی حقیقت جان می‌دادم!

بخاطر دارم در اوج دردهایم از کسی پرسیدم: چقدر زمان میبرد؟! چقدر طول میکشد تا دردم تسکین یابد؟؟

گفت سوگ تو واقعیست و التیام چنین سوگی شش ماه تا یک سال زمان میبرد...

آن روز ها وحشت داشتم که در بهترین حالت، بالاجبار شش ماه عشقش را به آغوش بکشم چه بسا خودش در آغوش دیگری باشد...

آن روز ها گذشتند... به سختی و رنج، اما گذشتند...

بیش از یک سال است که اراده کرده‌ام فراموشش کنم... بیش از یک سال است که زنده‌ای را در قلبم کشته‌ام تا سیاهش را بپوشم و اشک‌ش را بریزم و غصه‌اش را بخورم... تا بالاخره یک روز برایم تمام شود.... یک روز دیگر "عزیز"م نباشد...

اما دریغا؛

بیش از یک سال است که ندیدمش...اما

آخرین لحظاتی که داشتمش؛

آخرین لبخند، آخرین کلمات،

هرگز در ذهنم کمرنگ نشدند!

گویا زمان همه چیز را التیام نمی‌بخشد...

.

مجنون اگرچه چندیست، دست از جنون کشیده/لطفا به او بگویید، لیلا ادامه دارد...

توسط Gray | جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳ | 4:1

پر از آشوبم امروز

کاش این دوره آزمون و خطا و آموزش تموم شه...

work1

توسط Gray | چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳ | 21:5

امروز عملا اولین روز حضور من در محل کار بود.

رویای دیرینه زهرا امروز محقق شده✨

حالا من یک دختر مستقل و تنهام که برای فرار از محدودیت ها حرمتی رو نشکست و به مردی پناه نبرد. ایستاد و صبورانه رویاشو ساخت...

امروز احساسات متفاوتی رو تجربه کردم؛

حس احترام، غرور، مسئولیت پذیری، اضطراب و شرم.

اینکه در ابتدای کار یک پست ارشد به من سپرده بشه در حد توقعم نبود بنابراین در مواجهه با افرادی که ظاهراً باید از من حرف شنوی داشته باشند، ضعیف عمل کردم و مضطرب شدم.

اما باور دارم که این احساسات آزاردهنده و نابلدی‌م در روز های اول کاملا طبیعیه و من بسیار مجازم تا آزمون و خطا کنم. و احترام همکارانم قطعا به مرور زمان به دست میاد، چون من انسان قابل احترامی هستم:)

اگر مافوق‌م این توانایی رو در من دیده که این کار رو بمن سپرده، چرا به خودم باور نداشته باشم؟ من بسیار مستعد، با پشتکار، شریف و مسئولیت پذیر هستم.

و این حرف ها چیزی برای القای حس مثبت به خودم نیستند، بلکه کاملا بهشون باور دارم و به راحتی متزلزل نخواهم شد.

آروم پیش برو گلی...

آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
شمارنده

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای فلسفه بافی های یک دیوانه محفوظ است .