از خزون پاییزی فقط لگد کردنِ برگ های خشک انجیر ته حیاط سهم من شده
این روز ها پر از غماَم
پر از احساسات ناپایدار
در جدال آسودگی یا جنگیدن، رها کردن یا دوباره بلند شدن، اما بلند شدن تا کی؟!
کاش دست بردارم از مرور فرصت های از دست رفته، و هراسِ آینده! اضطراب آینده، بیش از حسرت گذشته، روانم رو آشفته کرده، از طرفی خوشحالم که در تکاپو ام. از اینکه مسیر های مختلف زندگیم رو میسنجم، راضیم.
با اینکه بار ها امتحانش کردم اما باز هم برام عجیبه که مسیر رشد چطور اینقدر غمگین و خاکستریه؟ در انتهای این مسیر، استخوان های من باقی خواهند موند که شادی رو درک کنند؟! اصلا کدام انتها؟ کدام مسیر! کدام شادی!!!
سخت صبورم و سخت امیدوار، البته مطمئن نیستم که صبرم انتخاب خودم بوده باشه، بیشتر شبیه جبره.. اسمشو میذارم: "صبر! توفیقِ اجباری"
هرچند! مدت هاست هیچ "بلی" نشنیدم:( مدت هاست دربی باز نشده... مدت هاست نگاهم به آسمونه، چشمم به دست هاش!
مدت هاست قرهالعینی طلب دارم از خدای ناز و غمزه
.
پ.ن/ بعضی نشدن ها، هدیه های بزرگی هستند که به چشم نمیان، اما میدونم که وجود دارند، گفتم که بدونی که حواسم هست مهربونخدا. ماچ بت.