گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
.
پدرم امروز صبح زنگ زد، سر کلاس بودم. اما از اونجایی که سالی یبار زنگ میزنه حدس زدم حرفش چیه.
کارام که تموم شد بهش زنگ زدم و درست حدس زده بودم، گفت: خوبی بابا؟! دیشب یکمی خواب پریشون دیدم دربارهت، ناراحتی چیزی هستی؟
همزمان که چشام خیس شد و بغضمو قورت دادم گفتم نه بابایی خوبم همه چی خوبه خیالتون راحت:)
شایدم باور نکرد، ولی مگه کی بابای من فرصت صمیمی شدن به من داده بود که بهش بگم آره بابا درست حدس زدی دارم تلف میشم
دارم جون میدم زیر بار این قصه...
آخ بابایی نمیدونی با دخترت دارن چیکار میکنن، نمیدونی چطور رهاش کردند تحقیرش کردند
بابایی حتی تو که هفتصد کیلومتر اونورتری و بیخبر، فهمیدی که حالم خوب نیست ولی اونی که اونهمه ادعاش میشد التماس های منو دید و بها نداد.
بابایی چقدر حرفای قشنگ آدما تو خالین، پوچن، موقتی ان. ولی تو که هیچوقت حتی بهم نگفتی دوسم داری، تنهام نذاشتی، رهام نکردی، خفتم ندادی...
ولی قلبم نمیپذیره که باید ازش متنفر باشه بابایی
قلبم تو کتش نمیییییییییره.
آخخخ💔
آخ از این درد که تو سینمه
.
آخر هفته میرم ببینمش ان شاءالله.