فلسفه بافی های یک دیوانه

اِی دِلْ که بی‌گُدار به آبیْ نِمی‌زَدی... بی قایِقتْ میاٰنهٔ دَریا چه می‌کُنی؟

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

الحمدلله

توسط Gray | یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ | 0:46

بی‌گمان اميد هر مؤمنى را كه به غير من اميد بندد، ناامید می‌کنم.

حدیث پیامبر

.

اینبار، نوشتن تسکین نیست بلکه نشخوار دردیه که قورت دادم.

لیکن باید بنویسم...

چون این روز ها بیشتر از هر زمانی رنج یک سال گذشته رو مرور میکنم تا شاید قلقی، ترفندی، نکته ای و اصلا شاید شباهتی با روزگار فعلی پیدا کنم که یک قدم منو به بهبود نزدیک تر کنه، اما انگار که خواب بوده! تمام سوگی که سپری کردم جوری از خاطراتم محو شده انگار صرفا اسباب بازی مو گم کرده بودم و چند روزی براش عزاداری کردم و تمام!

اما من یادمه که طول کشید! شاید دو ماه! شاید سه ماه! شاید بیشتر...

پس چرا چیز زیادی جز چند تصویر کوچیک ازش یادم نمیاد؟! آیا واقعا ذهنم برای حمایت از من اون تجربه رو انقدر کمرنگ کرده!؟ و یا این خاصیت تمام درد هاست که بعد از التیام، مثل دود در هوای زمان حال حل میشن!!

به هر صورت... من مینویسم از درد امروزم که فردا ها فراموش نکنم چه شد و چه کشیدم و چگونه گذشت... هر چند که چیزی نمونده از پا بیفتم...

.

اینروز ها، لااقل بعد از "ناامید مطلق" ، من دست کم ده بار در روز بغض میکنم که سه چهار تاش به گریه کامل منتهی میشه.

این حالت رو در گذشته هرگز شبیه‌شو به خاطر نمیارم! این حجم از بی‌تابی برام جدیده... و متفاوت از یک افسردگی معمولی.

مسئله اینه که من بار ها به روش های مختلف اماا کاملا منطقی و منصفانه برای خودم شمردم و توضیح دادم که: زهرا بله!! تو هم تقصیر داشتی. اما میتونست اینقدر دردناک تموم نشه نه؟ میتونست منصفانه باشه... به رسم عشق که نه! به رسم احترام باشه. اما تو مشتی دروغ گیرت اومد و جایگزین شدن.

بنابراین رها کن این زهرِ تلخِ " میتونست طور دیگه ای پیش بره "

اما کو گوش شنوا :(

دوباره بغض و دوباره اشک و دوباره خشم...

طبق حدسم، این درد میتونه تاوان قلبی باشه که اول بار من شکستمش.

یا...

یا چی؟! فعلا حدسم محدود به همین مورده. متاسفانه.

...

خلاصه...

روز های زهر و شب های زهر ترِ من مصادف شده با قشنگ ترین روز و شب های دیگری... که البته ما بخیل نیستیم که🦥

فقط کاش خدا بهم یادآوری کنه که منم دوست داره... و احترام قائله برای تلاشی که کردم و دردی که دارم متحمل میشم.

.

بیشتر و جزئی تر نمیتونم بنویسم چونکه امروز به اندازه کافی قلب شکسته‌مو بند زدم و دیگه تحمل بغض دیگه ای رو ندارم.

.

پ.ن/ چند پست آخر رو متاسفانه با بی احتیاطی پاک کردم دلیلشم جنون بود. به هر حال هر چی صلاحه ان شاءالله...

خدایا شکرت بابت نعمت اشک و نعمت رمضان و نعمت امید☀️

آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
شمارنده

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای فلسفه بافی های یک دیوانه محفوظ است .