فلسفه بافی های یک دیوانه

اِی دِلْ که بی‌گُدار به آبیْ نِمی‌زَدی... بی قایِقتْ میاٰنهٔ دَریا چه می‌کُنی؟

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

🕯️

توسط Gray | پنجشنبه هشتم آذر ۱۴۰۳ | 23:1

چه کسی می‌داند

روزگار برای ما چه خواب ها دیده است

چه کسی می‌داند

فردا چگونه خواهد بود...

گویا مقدّر است

که برای هر لحظه از خاطراتت

روزی اشک بریزی.

اشکی از سر ترحم،

بر روز هایی که بارانی گذشت.

و اشکی از سر اندوه و حسرت،

بر روز های آفتابی و گذرا...

همان ها که یا در جستجویشان‌ایم

و یا در عزای‌شان!

لعنت بر این چرخهٔ حسرت و نرسیدن!

لعنت بر تکرارِ سالانهٔ این بغض.

.

رنجِ واقعیت🎵، پایان ۲۴، اتاق گنبدی

آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
شمارنده

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای فلسفه بافی های یک دیوانه محفوظ است .