انگار که در هم گره خوردم، نمیدونم شرایط داره به چه سمت و چطور پیش میره... و چه پیش خواهد آمد!؟
چند روزیه که به زمین چسبیدهام و تا خبری خوش نرسه، قصد تکون خوردن ندارم!
در عین حال که صبر زیادی خرج میکنم، در دلم یک وحشت عمیق موج میزنه، وحشت درباره اینکه؛
ـ اگه نشه چی!!
اگه نشه، من چی جواب بدم، به دیگران، به خودم، به قلب و به صبرم! چی جواب بدم.
به زهرایی که تمام مسیر های فرعی رو دور ریخته، چی جواب بدم!
سپردمش به خدا، اما محض احتیاط که اگر خدا صلاح ندونست، کتاب هارو همچنان روی میز، جلوی چشمم نگه داشتم.
کاش یادم باشه که مهم ترین چیزی که در دو سه هفته اخیر آموختم، این بود که؛
هر شکست تو، پله ای به سمت موفقیت خواهد شد، و زمانی که به اندازه کافی شکست خوردی، و به اندازه کافی پله ساختی، موفقیت، در دسترس تو خواهد بود...
.
پ.ن/ چقدر تزلزلِ تنهایی آزارم میده، کاش با ثبات روانی خودم انقدر بازی نکنم! کاش بیشتر از خودم محافظت کنم!...